|
شماره خبر ارسالی: 1397
تاریخ انتشار: سه شنبه، 2 شهريور ماه، 1389
یه پنجره با یه قفس... / دکتر عبدالصمد ابراهیمیPTFBU.IR:دکتر عبدالصمد ابراهیمی - دیدهبان خاطرات زیر سردی شور و پرنمک اشک خبر از بازگشت دوباره غزل سرای آسمان فوتبالمان میداد. تن صدپاره دل کریم باوی مرهم میخواست. رعد و برق دیروزهای رفتهای که سفره بیمنتهای عشق را پراز غبار میدیدند حالا نوید باران و رویش بار دیگر جوانه را میدادند. باوی سلطان محوطه جریمهها، کریم پرنده بیهمتای فوتبال ایران میخواست حرف بزند، میخواست بوی پاییز را بهاری کند. شامگاه دوشنبه شب لنگان لنگان وارد هتل المپیک شد. بوشهریها میخواستند از یک شاهینی تجلیل کنند. خمیدگی زانویش دل خیلیها را خمیده کرد. پرنده مقتدرمان را به چه حال و روزی انداختهاند؟ سهم او از کرور کرور اسکناس این فوتبال یعنی همین است؟ باید بر این فوتبال نماز میت خواند اگر سوسوی ستارههایش را از یاد برده باشد. روزهاش را افطار کرد، البته با طعم درددل، میگفت حدود 15 سال است نه آزادی رفتهام و نه هیچ ورزشگاه دیگری. با خودش و فوتبال قهر بود انگار. دل شکستهاش روایتگر یک عمر بیمعرفتی بود. امیر قصههای فوتبالی نسل سوخته، پا به ورزشگاه که گذاشت متحول شد. طپش بیامان قلبش چشمهایش را روشن کرد. دلش صیقلی شد. رنگ واژهها نمیتوانند این سوی داستان را رنگآمیزی کنند. داشت روی برگههای کاهی دفتر دلش خاطرهها را مرور میکرد. رفت و در جایگاه ویژه نشست. بلافاصله تماشاگری که از نوشهر آمده بود او را از پشت در بغل گرفت. هی میبوسید و هی گریه میکرد. اسم کوچههای فوتبال دهه 60 انگار یادش میآمد. او میبوسید و اشک میریخت. میگفت کجا رفتی کریمخان! تو قهرمان من بودی. تو خیسی خاطرههایم را به یادم میآوری. میگفت وقتی شنیدم امروز به ورزشگاه میآیی کار و کاسبی را تعطیل کردم و به تهران آمدم. میگفت و میگفت و اشک میریخت و سبک میشد. چه فوتبالی داشتیم دهه 60، لبریز از حضور عشق بیآنکه ترانهها بوی پول بدهند. تف بر دنیا. شاگرد زرنگهای مکتب دهداری هر یک به نحوی سوختند. اون از سیروس خدابیامرز، این از کریم باوی و تو بیا و مرور کن قصه تلخ با معرفتترین فوتبالیست ما یعنی مجتبی محرمی را. دهه 60 دهه سوختن بود. دهه خاکستر شدن اما این قدر با مرام بودند که دودشان هم چشم کسی را آزار نداد. نشست و به بازی زل زد. میگفت همه اینها یک پای چپ ناصر محمدخانی نمیشوند. راست میگفت: میگفت تو یک هافبک پیدا کن از جنس شاهرخ بیانی و سیروس قایقران. راستترین حرف دنیا را میزد. گنجشک دلش صدای قناری را تقلید میکرد. ضیافت غریبی بود برای یک آشنا. بین دو نیمه که رفتند تا شاهینیهای بوشهر از او تجلیل کنند، آنجایی که کنگانی و کللی حلقههای گل را بر گردنش انداختند به یک باره زمزمهای از ضلع غربی ورزشگاه شروع شد. پرسپولیسیها هم خاطره گل زدنهای کریم را به یاد میآوردند. «باوی سرطلایی» ناگهان شعارها جان گرفت. سکوها غوغا کردند. کریم چشمهایش خیس خیس شدند. دلش را شست. چقدر سخت است وقتی سد پلکها نتوانند مانع از فرو ریختن اشکها شوند. بوشهریها هم در ضلع دیگر ورزشگاه فریادش زدند. «باوی بیا اینجا» «باوی دوستت داریم» و او لنگ لنگان رفت به آن سمت. اشک امانش نمیداد. ترجمه حقیقی نسل سوخته فوتبال ما وقتی به جایگاه ویژه برگشت کاشانی و مهاجرانی هم سراغش رفتند. آمد و نشست اما دیگر کریم یک ساعت پیش نبود. دیگر با خودش و فوتبال قهر نبود. میپرسید بازی بعدی چه زمانی است؟ قُرق سکوت انگار شکسته است. کاش یکی مرهم بر دردهای او بگذارد. کاش برای مخارج عملش مجبور نشود باز هم دلتنگ خودش و روزهای رفتهاش شود. کاش بال و پر عقابمان را درمان کنیم. کسی چه میداند باوی دوشنبه شب سر بر بالش که نهاد چه رویاهای رنگینی دید. دیگر بودنش خیال نبود. او روی دیوار قفس تنهایی پنجرهای یافت. دیگر به خودش دیکته فراق نمیگوید. حالا که آمده دستش را بگیریم.
کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):
مرتبط باموضوع : به دليل توهين به تماشاگران بوشهري [ دوشنبه، 9 اسفند ماه، 1389 ] 616 مشاهده
در گفتگو با فوتبال بوشهر [ سه شنبه، 3 اسفند ماه، 1389 ] 450 مشاهده
نشان فوتبالی ها می آید [ سه شنبه، 5 مرداد ماه، 1389 ] 385 مشاهده
هفته هفدهم ليگ استان [ چهارشنبه، 29 دي ماه، 1389 ] 462 مشاهده
بوشهر تماشاچیان بسیار با کلاسی دارد [ شنبه، 11 مهر ماه، 1388 ] 357 مشاهده
|
امتیاز دهی پربحث ترین
|