|
شماره خبر ارسالی: 594
تاریخ انتشار: يكشنبه، 27 دي ماه، 1388
دست نوشته های ژورنالیست بوشهری تهران نشین - صمد ابراهیمیحنجرهاي که لبريز از نام شاهين باشد، نميپوسد. اين يک قانون بوشهري است که کودکانه در ذهن ما جا گرفته و زلال وجودش آراممان ميکند. بنويس 48 ساعت تنفس در سرزمين خاطرهها و زادگاهم بوشهر، يعني 48 سال. پاي رياضي و نجوم را فلج کن و اصلا بنويس 48 قرن. وقتي مجبور نيستي لهجهات را پنهان کني، وقتي همه بيپيرايه محبت را تقديمت ميکنند و وقتي، وقت جوانه مهرباني ميرسد، تو معني خوشبختي را هجا به هجا، واژه به واژه و وجب به وجب درک ميکني. خوشبختي مگر غير از اين است؟ وقتي در کوچه پسکوچههاي "بندر" بوي نان محلي، سياه چال ذهن دودگرفته ناشي از هواي پايتخت را از ريههايت خارج ميکند، زماني که پيرزن ماهيفروش زنبيل خالي ماهيهاي فروش رفتهاش را به دست ميگيرد تا "دخل" يک روزش را بشمارد و از لابهلاي اسکناسها، يک هزارتوماني را نذر "سيدمحمد امين" کند تا بعدازظهر، بچهها روي آن چمن سبز، عرق شرم را بر صورت سرخ پرسپوليس بنشانند، تو حق داري به خودت ببالي و پلهپله تا آسمان بالا بروي. مدتها بود براي هيچ فوتبالي هوار نکشيده بودم، هيجان فوتبالي داشت درونم با حکم حبس ابد زندگي را سر ميکرد، لجن از سر و روي فوتبالمان ميباريد، اما در آن هواي نمناک و شرجي با "شکرون" بغل پا زدم، با "کياني" چيپ را ترجمه کردم، با "احمد پوري" يزله کردم و با "حميدرضا سليماني" يک دل سير خنديدم؛ نه به ميثاق که قبلا بازياري در آزادي هم اين کار را کرده بود، خودم با خودم ميخنديدم، خودم به خودم ميخنديدم. "خود" 31 سالهام نشسته بود روبهروي "من" 12 سالگيام. با صداي بزرگترم ميگفتم "امشب بندر خواب ندارد" و من 12 ساله جواب ميداد: با اين لالاييهاي موزون، خواب ميخواهد چه کند؟ آن کارناوال شادي و هلهله خيابانها، تنها موسيقي لالاييواري بود که خوابت نميکرد و بيدار نگهات ميداشت تا سريال چهارقسمتي "لشگر عبدا... جومونگ" را تماشا کني. چهار شليک و چهار هزار بار فرياد از تهدل، خلاصه ماجراهاي شنبه تاريخي بندر بود. شنبهاي که بايد روي تقويمها مينوشتي امروز بوشهر پايتخت جهان است. پايتخت همدلي، پايتخت عشق، پايتخت "يزله" و پايتخت يک دنيا بغض که حالا ترکيدن گرفته بود. ميان لغتنامهها کسي نه معناي "هشکله" را پيدا ميکند و نه "اوفي اوفي موچپ کنم" ترجمهاي دارد. "هلليوس" هم شايد غريب باشد اما "من" 12 سالگي بدجوري سراغ 31 سالگيام را گرفته بود. غزلهاي خفته يک عمر دوري از مهلقاي قصهها، آن شب زير رقص موج و صداي موتورسيکلتها فوران ميگرفت. ساز سپيد قلمم نواختن را ياد گرفته بود و خودم همين خود 31 سالهام، وقت نماز ظهر در مسجد دهدشتي ديد که پيرمرد بوشهري چگونه سر بر مهر نهاده بود و با صداي بلند خدا را "تو" خطاب ميکرد؛ "تو ميدوني که عبدو تموم دل خشيش همي شاهينه، نکنه امروز ببازن! خوت خبر از دل خين موداري. عبدو 15 سالِ که فلج افتاده گوشه خونه. خوت کمکش کن تيمش ببره" و خودم همين خود 31 سالهام "عبدو" را ميان آن کارناوال شادي بعد از بازي روي ويلچر ديدم که زيباترين لبخند دنيا را بر لب داشت. سطرسطر نوشتهام لبريز از يک شب رويايي است. از آن همه مثنوي عطر با بونه، هرچه بنويسم باز هم بغلبغل واژه کم ميآورم. قبيله همنفس شده بودند، همقسم شده بودند خودم همين خود 31 سالهام گام به گام همينها، کودکيام را مرور ميکردم. هوا، هواي مهرباني بود و آي چسبيد پيادهروي روي آن آسفالتها. قدم زدم و تا ته قصه با آنها رفتم. حنجرهها "قلقل" ميکردند، ميجوشيدند و تو باز يادت ميآمد که "باباي عبدو" چه حزين "چهار قل" را خوانده بود، بعد از دعوايش با خدا؛ نه، استغفرا... کفر نميگويم. آنجا تو حس ميکني که خدا با اينها زندگي ميکند، مثل داستان موسي و شبان مولوي. اينها با خدا به دريا ميروند، با خدا صيد ميکنند، با خدا درددل ميکنند و با خدا، خداخدا ميکنند تا شاهينشان ببرد و يک دل سير خدا را شکر نمايند. قصه آن شب بندر ديو نداشت، اما تا دلت بخواهد پر بود از دلبر و فرشتههاي پاکي که سايهنشين يک عمر سکوت بودهاند. بوشهر ديگر نميخواهد نيمکتنشين خاطراتش باشد. روح آن بزرگمرد مکتب شاهين هم شاد بود. تو چه ميداني که آن شب دکتر اکرامي، دهداري، شيرزادگان، عمو محراب و... چه محفل باشکوهي داشتند. چراغ دلشان روشن شده بود. يادشان سبز. زير آن رجزخواني خيس و نجواي پر از شرجي، آنجايي که غروب سرخ بندر را براي هميشه روي ديوار دلم قاب کردهام، همانجايي که تپش ديدهها به زيباترين وجه طبقطبق محبت را نثارم ميکرد، زير هقهق شانههاي لرزان و چشمهاي خيس از اشک شوق پيرمرد صياد، لحظهاي که "کنيزو" تخممرغهايش هنوز به فروش نرفته، به خانه برگشت تا بازي را نگاه کند، در ميان رعد و برق جاودانه آن همه سرباز سپيدپوش و فرماندهي آن سرهنگ کارکشته، در قنوت و رکوع و سجده نماز "باباي عبدو"، ميان دانهدانه تسبيح "ننه زبيده"، لابهلاي سوز صداي شروه و فايز پيرمردها و در بين لبخند زيباي عبدو تو چه ميداني من چه ديدم. شاهين ما ديگر کبريت بيخطر نيست. اين را در همان شنبهاي که بوشهر پايتخت جهان بود، دايي و يارانش فهميدند، همانگونه که خيليهاي ديگر هم فهميدند. شب شيشهايام را بارها مرور کردم مبادا خواب ديده باشم. بال گشودم و به آسمان رفتم. نه من، نه تو که بندر به آسمان رفته بود. "مسافران محترم ما در حال کم کردن ارتفاع جهت فرود در فرودگاه مهرآباد هستيم. لطفا پشتي صندلي خود را به حالت عمودي برگردانده و کمربندهايتان را ببنديد" روي زمين نشستيم. خودم را نميگويم، پرواز 414 هواپيمايي ايراناير را ميگويم اما دلم را همانجا ميان آن همه شور و هيجان جا گذاشتم. مجيد حسيني کنگاني، محمود ياوري، بازيکنان شاهين، حاج عزيز افتخاري، وحيد ياستي، فاضل قنبرپور، محمدشاه، محمدي، حقپرست، محمد صفوي و همه و همه دوستان عزيزم. دلم بوشهر جا مانده، مواظبش باشيد. شب و نصف شب بهانه ميگيرد و شيطنت ميکند. کافي است دستش را بگيريد و تا کنار ساحل ببريد يا برايش قصه همان شنبه را بگوييد تا آرام شود. بوشهر، ديار پاکم، تنفست مي کنم، يا علي! منبع: وبلاگ كارت قرمز
کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):
مرتبط باموضوع : خبر ویژه [ دوشنبه، 22 آذر ماه، 1389 ] 483 مشاهده
ایرانجوان 5 دقیقه کم آورد ! [ چهارشنبه، 30 دي ماه، 1388 ] 297 مشاهده
پيش از ديدار مقابل شاهين [ جمعه، 15 بهمن ماه، 1389 ] 469 مشاهده
دريانوردان جدال نفسگير را برد [ جمعه، 17 مهر ماه، 1388 ] 351 مشاهده
در گفتگو با فوتبال بوشهر [ پنجشنبه، 28 مهر ماه، 1390 ] 408 مشاهده
|
امتیاز دهی پربحث ترین
|