” برای نجات زندگی لحظه ها مهم است “یادداشتی از رضا سیاوشی/ تقدیم به “پدر و مادر” احمد رضا که همیشه زنده است

شناسه خبر: 6959
تاریخ انتشار: 14 بهمن 1396

رضا سیاهوشی .

” برای نجات زندگی لحظه ها مهم است ”

می گویند ؛هر فرد مرگ مغزی می تواند جان ٨ نفر را نجات دهد .
هر ١٠ دقیقه یک نفر به لیست انتظار اضافه می گردد.
هر ٢ ساعت یک بیمار نیاز به پیوند جان خود را از دست می دهد.
هر ١٢ ساعت یک بیمار موفق به دریافت عضو حیاتی می شود و به زندگی باز می گردد.
……………………..

” نباشد همی نیک و بد، پایدار
همان بِه که نیکی بُوَد یادگار ”

خانواده بزرگ و ستودنی ” شاکر ” بگویید : احمدرضا جان !
ما درد فراق دیده بودیم ، افسانه غم شنیده بودیم.
اما غم تو چه جانگداز است ، دردی است که قصه اش دراز است.
بله ؛ قصه این درد دراز است اما هیچ توصیفی نمیتوان برای کار نیک ، ماندگار و ارزشمند شما قابل دانست !
در باور کمتر انسانی می گنجد که در چنین شرایط غم بار ، عذاب آور و سخت ، بتوان تصمیمی گرفت و خود را راضی نمود که تکه تکه اعضای جگر گوشه خود را چنین با رغبت و رضایت به سخاوت بخشید و در حین تحمل درد سنگین فراق و از دست دادن ” عزیزت ” به این اندیشه باشی که باید در هر شرایطی بذر بخشندگی و مهر نیز کاشت !

آقای ” کریم شاکر ” تو و مادر ” احمدرضا ” نام زرین خود را در دفتر ماندگار و ارزشمند ” بشریت ” ثبت تاریخی نمودید و درس عبرت ، گذشت ، بخشندگی ، پهلوانی ، منش و یک کلام ،انسانیت ، به خوبی و زیبایی یاد دادید .
ضمن اینکه الان شما دیگر چندین ” احمدرضا ” دارید که به هر کدام از آنان بنگرید ؛ وجود گرم ، صمیمی و نازنین آن عزیز “را با افتخار و بزرگی حس و لمس خواهید کرد .
شیرمردی که علیرغم جوانی و ناکامی اما حتی در هنگامی که به اندیشه ٔ کوچ می بست رخت ، بسان درخت تنومندی عمل نمود که هم سایبانش گسترده به عشق گردید و هم میوه هایش پرورده به شور شد .

می ستاییم وجدان ، شرف ، درک ، شعور ، بخشندگی ، بزرگی و انسانیت شما را و هزاران درود میفرستیم به روح پاک آن ” زنده یاد نامی ” که با خاموشی چراغ زندگی خود اما باعث روشنی بخشی بسیاری از خانه ها گردید و جان چندین نفر را حیات بخشید .
………………………..
زبان حال مادر ؛
گفتم که چرا رفتی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود
گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود گفتا که مگو، مصلحت حق چنین بود.

آری ؛ قسمت او چنین بود و تقدیر برایش ترسیم کرده بود که حتی وقت کوچ هم به مانند ١٧ سال عمر کوتاهش باید مهرورزی بخشد و به همنوعان خود یاری رساند تا به نوعی هم بودنش را همیشه حس نمود و هم با نجات چندین انسان دیگر و خرسندی آنها ، مُسکنی سازد برای التیام درد و سوز دل پدر و مادر داغدارش!

و زبان حال پدر :
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم

……………………..

درد اگر در دل من جاری نیست ، باد اگر با بدنم کاری نیست .
من درختم ، سبز ، آزاد ، بلند ، سایبانم همه گسترده به عشق ،
میوه هایم همه پرورده به شور .
حس بخشندگی ام ، همه میراث نهالی است که از دست محبت افتاد .
آب ؛ آرام مرا جان بخشید ، و من از پرتوی بی وقفه ی خورشید توانا گشتم .
و محبت در من ؛ شیره از خاک گرفت .
من درختم ؛ آری ، زاده حس سخاوت در خاک ، در آب ، خورشید محبت افشان ..
دوستم ؛ همسفرم ، همراهم، فکر فردای جهان گرهستی ، تخم بخشندگی ومهر بکار …?


نظرات

کاربر گرامی: سپاس از اینکه نظر خود را در مورد این خبر با ما و دیگران در میان می‌گذارید.